سالها سوختهام تا شَررَم گردانی
جگرم خون شده تا خون جگرم گردانی
تو از حال دل سوختهام، باخبری
کرمی کن که ز خود، بی خبرم گردانی
توسن نفس، مرا برد به صحرای عدم
چه شود در حرم خويش برم گردانی
عمر من بود شب تاری و بگذشت به خزان
بلکه بيدار به وقتِ سحرم گردانی
محراب ابروان بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و بر گردن آرمت
هرچه ام سنگ ره راه تو هستم
چه شود که به یک نیم نگاهت، گوهرم گردانی
جز در خانهی تو هیچ دری را نزنم
گرچه چون باد صبا دربه درم گردانی
گرچه چون دانهی اشک از نظرت افتادم
باورم نیست که دور از نظرم گردانی
منبع : http://kmahmoudian.blogfa.com/










