بنگر که داغ هجر تو با ما چه می کند
وصف جمال روی تو جانا چه می کند .
شرح نگاه مست تو ای روشنای سبز
با اشک خون و چشم تمنا چه می کند
ای آفتاب مه گرفته عالم ، طلوع کن
هستی بدون نور تو فردا چه می کند
شب در سیاه چشم تو آوارگی کشید
با خال دل فریب تو یلدا چه می کند
ای شهسوار حسن به بازار عاشقی
یوسف به پیش حسن تو سودا چه می کند
هفت آسمان به آه تو هستند و برقرار
ورنه حیات و موت به عیسی چه می کند
تنها تویی بهانهء عاشق شدن ، بیا
توضیح واضحات به معنا چه می کند
چون روشنای شمس و قمر از وجود توست
با این طلیعه گو ید بیضا چه می کند
بیراهه می رود دل آن مدعی ، بگو
در لابلای خرمن اسما چه می کند
او اسم اعظم و نی عشق اعظم است
عمری به کار بیخود و بیجا چه می کند
با مدعی بگو که چراغت اگر چه هست
این دیدگان بسته هویدا چه می کند
با چشم و سوز دل بنگر او همیشه هست
ورنه سواد عقل جز حاشا چه می کند.
شعر از آقای کریمخانی
منبع : http://elm.persianblog.ir/post/118

|
صـحـن حـرم از نـسـيم پر بود
|
از پـرپـر (يـا كـريـم) پـر بود
| |
|
خـورشـيـد دوبـاره بـوسه مى زد
|
بـر چـهـره مـهـربـان گـنـبد
| |
|
گـنـبـد پـر از آفـتـاب مـى شد
|
آهـسـتـه غـم مـن آب مـى شـد
| |
|
رفـتـم طـرف ضـريـح او بـاز
|
تـا پـر شـوم از هـواى پـرواز
| |
|
اطـراف ضـريح گـريـه هـا بود
|
دلـهـاى شـكـسـتـه و دعـا بود
| |
|
از چـشـم هـمـه گلاب مي ريخت
|
بـاران رضـا رضـا رضـا بـود
| |
|
دل هـاى هـمـه ز بـارش اشـك
|
مـانـنـد كـبـوتـرى رهـا بـود
| |
|
عـطـر گـل يـاس در دل مــن
|
عـطـر صـلـوات در فضـا بود
| |
|
لب ها همه حرف و درد دل داشـت
|
بـا او كـه غـريـب آشـنـا بود
| |
|
بـا يـك بـغـل آرزو و امـيــد
|
رفـتـم طـرف ضـريـح خورشيد
| |
|
رفـتـم طـرف ضـريح روشن |
در نـور و فـرشته گم شدم من
|

سلام دوستان
از اينكه مرا فراموش نکرده بودید بسیار سپاسگزارم



