براى شناخت حضرت مهدى (عليه السلام) و ويژگى هاى شخصى و كيفيت غيبت و ظهور او
هيچ وسيله اى بهتر از آيات شريفه قرآن كريم و روايات معصومين (عليهم السلام) نيست.
با اينكه در اين زمينه و با اتكاى به همين آيات و روايات، بيش از هزار كتاب و رساله نوشته
شده است بازهم به طور يقين مى توان گفت كه در تمامى آنها، جز بخش كوچكى از معارف
مربوط به اين آخرين ذخيره الهى، تبيين نشده است. زيرا ابعاد وجودى او را ، همچنان كه
درباره اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرموده اند ، كسى جز خدا و پيامبر
(صلى الله عليه وآله وسلم) به تمام و كمال نشناسد.
و باز كلام خدا و پيامبر و اهلبيت را هركسى به درستى فهم نتواند كرد.
علاوه بر اين ، خاصيت دوران غيبت است كه نمى توان مطمئن بود كه همه فرمايشات آنان
به ما رسيده باشد.
با اين همه، آنچه در پى مى آيد تنها مرورى بر پاره اى عناوين و ذكر نمونه هايى در
هر باب است . بسان بر گرفتن قطره هايى از دريايى بى كرانه، كه گفته اند:
آب دريا را اگر نتوان كشيد *** هم به قدر تشنگى بايد چشيد
حضرت مهدى سلام الله عليه القاب و نامهاى متعدّدى دارد كه به مناسبتهاى مختلف،
بدان نامها خوانده شده و اين از شئون شخصيتهاى بزرگ است كه بخاطر صفات و
ويژگيها و ابعاد گوناگون شخصيّتشان، نامشان نيز متعدّد مى گردد.
القاب آن حضرت :
مهدى، قائم، منتظر، صاحب الامر، خلف الصالح، و حجّت است.
وكنيه آن حضرت ابوالقاسم مى باشد
محمد بن يوسف گنجى شافعى در كتاب البيان فى اخبار صاحب الزمان ص 336 مى نويسد:
حضرت مهدى عليه السلام فرزند جناب حسن عسكرى عليه السلام است آن وجود گرانمايه،
زنده و در اوج سلامت و طراوت از زمان غيبت خويش تاكنون در اين جهان زندگى مى كند.
محمد بن احمد مالكى معروف به ابن صبّاغ در كتاب الفصول المهمّه ص 273 مى نويسد:
«ابوالقاسم، محمّد، حجّت فرزند حضرت حسن عسكرى عليه السلام است او در شهر سامرا
و در نيمه شعبان 255 هجرى ديده به جهان گشود.
سبط ابن جوزى حنفى در كتاب خود در مورد فرزندان حضرت عسكرى عليه السلام
در بخشى تحت عنوان «فصل فيذكر الحجة المهدى» مى نويسد: او نام بلند آوازه اش محمّد،
فرزند حسن عسكرى (ع) است و كنيه اش ابوالقاسم او را خلف الحجّة،صاحب الزمان،
القائم المنتظر هم خوانده اند و آن حضرت آخرين امامان است .
من جان ناقابلی دارم
جسم ناقصی دارم
اندک آبرویی هم دارم که این را هم شما به من داده اید
همه اینها را من کف دست گرفتم
در راه این انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم کرد
اینها هم نثار شما باشد
سید ما مولای ما دعا کن برای ما
صاحب ما تویی صاحب این کشور تویی صاحب این انقلاب تویی
پشتیبان ما شما هستید
ما این راه را ادامه خواهیم داد ، با قدرت هم ادامه خواهیم داد
در این راه ما را با دعای خود ، با حمایت خود ،
با توجه خود پشتیبانی بفرما
پاسخ مردم در برابر فرمایش رهبر معظم انقلاب :
خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست
التماس دعا

وصيت من به همه آن است كه با ياد خداي متعال به سوي
خودشناسي و خودكفايي و استقلال، با همة ابعادش به پيش،
و بيترديد دست خدا با شما است، اگر شما در خدمت او باشيد
و براي ترقي و تعالي كشور اسلامي به روح تعاون ادامه دهيد.
واينجانب با آنچه در ملت عزيز از بيداري و هوشياري و
تعهد و فداكاري و روح مقاومت و صلابت در راه حق ميبينم
و اميد آن دارم كه به فضل خداوند متعال اين معاني انساني به
اعقاب ملت منتقل شود و نسلاً بعد نسل بر آن افزوده گردد.
با دلي آرام و قلبي مطمئن و روحي شاد و ضميري اميدوار
به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به
سوي جايگاه ابدي سفر ميكنم. و به دعاي خير شما
احتياج مبرم دارم. و از خداي رحمان و رحيم ميخواهم
كه عذرم را در كوتاهي خدمت و قصور و تقصير بپذيرد.
واز ملت اميدوارم كه عذرم را در كوتاهيها و قصور و
تقصيرها بپذيرند. و با قدرت و تصميم اراده به پيش روند
و بدانند كه با رفتن يك خدمتگزار در سدّ آهنين ملت خللي
حاصل نخواهد شد كه خدمتگزاران بالا و والاتر در خدمتند،
والله نگهدار اين ملت و مظلومان جهان است.
والسلام عليكم و علي عبادالله الصالحين و رحمةالله و بركاته
26 بهمن 1361 / 1 جمادي الاولي 1403
روحالله الموسوي الخميني
ساعت ۲۰/۲۴ شب - مورخه ۱۰/۰۳/۶۷
( منطقه ماووت - کردستان عراق)
از سنگر استراحت در خط مقدم خارج شدیم با دوستم جواد که ۱۶ سال داشت
( من نیز ۱۷ ساله بودم ) به طرف سنگر فرماندهی رفتیم .
فرمانده بعد از تقسیم ، جواد را همراه برادر غلامرضا به یکی از سنگرها ( ۴ )
و مرا نیز به سنگر اضطراری فرستاد .
درگیری شدیدی در خط ادامه داشت ،
محل استقرار دشمن بالاترازخاکریز ما بود و نسبت به ما به و منطقه مسلط تر بود
به همین دلیل براحتی با خمپاره های۶۰ - ۸۱ -۱۲۰ ما را هدف قرار می داد .
از سمت چپ نیز تانگهای بعثی ها ما را هدف گلوله های خود قرار داده بودند
و مدام به سمت خط شلیک می کردند تا اینکه یکی از گلوله تانکها به نزدیک ( ۲ متر )
سنگر چهار برخورد کرد در یک لحظه از هر دو طرف شلیک قطع شد طوری که سکوت
همه جا را فرا گرفت .
متوجه اثابت گلوله تانک به نزدیک سنگر ۴
( همان سنگری که دوستم جواد در آن بود ) شدم سریع از سنگرم خارج شدم
تا خودم را به او برسانم دیدم برادر غلامرضا با صورتی خونی از سنگر خارج شده
خود را به او رساندم با پیشانی بندهایی که داشتم سر او را موقتا بستم تا
از خونریزی شدید جلوگیری شود غلامرضا گفت جواد زخمی شده
در این هنگام فرمانده دسته نزدیک ما رسید و اجازه نداد که من جواد را ببینم ،
جواد را از سنگرش بیرون آوردند دیدم که ترکش گلوله تانک به جلوی صورتش
خورده است طوری که صورتش ............................................. !
جواد در حال اوج پرواز به سوی معبودش بود ،
بالاخره به آرزویش رسید یاد و خاطره اش همیشه در قلبم زنده است .


